#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_358

چهره اش جدی شد. به صورت گیج پاییزان نگاه کرد و گفت: «هرچی عکس تو این خانه بود رو آتش زدم، حتی عکسهای عروسی خودمون.»

ضربه چنان ناگهانی بود که پاییزان احساس کرد نمی تواند نفس بکشد. چهره اش سفید شد و تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد. عکسها مثل فیلمی از مقابل چشمهایش رژه می رفت. با صدایی آرام پرسید: «چرا؟»

خونسردی آرش آتش به وجودش می زد. او چه حقی داشت که گذشته اش را مثل آشغال دور بیندازد. عکسهای مادرش، عکسهایی از جوانی مادر و پدرش، عکسهایی از سهند، از گذشته های زیبایی که هرگاه دلتنگ می شد به سراغش می رفت! او چه حقی داشت که به راحتی چنین تصمیمی بگیرد و چنان خونسرد و راضی از چنین عملی به نظر برسد.

صدای آرش را شنید که گفت: «چون این طور تشخیص دادم.»

پاییزان نفهمید این نیرویی که ناگهان بدن بی حالش را فرا گرفت از کجا آمد. از عصبانیت غیرقابل توصیفش یا از تنفری که به آرش پیدا کرده بود. تنفر از خودخواهیش، تنفر از چنین شخصیتی که خود را چنان کامل و متعالی می دانست.

__________________

«تو حق نداشتی... تو حق نداشتی... این عکسها مال من بود...»

آرش دست به سینه به میز تکیه داد. پوزخندی بر لبهایش نقش بسته بود.

«جدی، چه کسی این حق رو به من نمی ده؟»

پاییزان ناباورانه به او می نگریست. آیا آرش هم از او متنفر شده بود؟

«چرا این کار رو کردی؟ تنها یادگاری بود که از مادرم داشتم.»

شکسته و مغموم به او نگریست. ناگهان خشمی که آرش سعی در مهار آن داشت سر باز کرد. «خیلی سنگ گذشته ها رو به سینه می زنی؟ یک بار برات روشن کرده بودم که دوست ندارم مثل مالیخولیاییها در ذهنیاتت زندگی کنی، ولی تو حرف حساب به گوشت نمی ره. مثل پیرزنها مرتب با یک مشت عکس و خاطره زندگی می کنی. دیگه کلافه شدم... عکسها رو از بین بردم، چون نمی خواستم در این خانه هیچ چیز تو رو به فکر گذشته بندازه. فقط یک بار دیگه تذکر می دم... هر خاطره ای، چه خوب و چه بد رو در ذهنت چال می کنی و دیگه هم بهش فکر نمی کنی.»

«معلومه چی می گی! مگه من آدم آهنی هستم که بتونم به ذهنم برنامه بدم یا برنامه های قبلی رو پاک کنم. هر شخصی گذشته ای داره که براش باارزشه و هیچ ## هم نمی تونه اون رو ازش بگیره.»

romangram.com | @romangram_com