#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_357


آرش خم شد. به چشمهای دکتر خیره شد و با لحنی محکم گفت: «حتی اگه بمیره طلاقش نمی دم، حتی اگه بمیره... متوجه شدید دکتر!» سپس در را محکم به هم کوفت و از مطب خارج شد.





خشم و غضب لحظه ای آرش را راحت نمی گذاشت. بیشتر از گذشته ها به حرفها و رفتارهای پاییزان حساس شده بود. جمله ای که در ذهنش می چرخید آرام و قرار را از او گرفته بود. پاییزان هنوز به آن پسر فکر می کنه. مانند گربه ای که در کمین موش باشد با دقت او را زیر نظر داشت. می خواست هر طور شده مچ او را در حین ارتکاب عملی بگیرد که به خیال خود خیانتی نابخشودنی به نظر می آمد. پاییزان با تلاش دکتر آرام آرام توانست حالت متعادل خود را حفظ کند. سعی می کرد تمرینهایی که برای بهبود حالش توصیه شده بود را انجام دهد. هر روز صبح جلوی آینه می ایستاد و جمله هایی را تکرار می کرد که کم کم به صورت عادت در آمده بود. از آن کرخی و سستی روزهای گذشته خبری نبود. در کلاس ورزش ثبت نام کرده و سعی می کرد نشاط و شادابی اش را بازیابد. از هجوم افکار منفی به سختی می هراسید و با آنها دست و پنجه نرم می کرد. پاییزان هم متوجه سکوت غیرعادی آرش در روزهای اخیر شده بود و نگاههای مظنونی که حیرت او را بر می انگیخت. می دانست دکتر واقعیاتی برایش بیان کرده و او این تغییر رفتار آرش را به حساب دلخوری اش می گذاشت. خودش چنان درگیر دست و پنجه نرم کردن با بیماری اش بود که نمی توانست وقت و زمانی هم برای آرش بگذارد.



حال گردگیری متوجه شدم هیچ قاب عکسی در خانه نیست. جای آلبومها هم تو کمد خالیه.» و با مهربانی ادامه داد: «اگه به خاطر توصیه دکتر این کار رو کردی، ازت متشکرم، ولی من حالم بهتر شده. می تونی قاب عکسها رو سر جاشون بذاری.»

چیزی در چشم آرش زبانه کشید. با طعنه پرسید: «لابد عکسها برات خیلی خاطره انگیزه؟»

پاییزان با تعجب سر تکان داد و گفت: «تنها یادگاری که از گذشته ام باقی مونده. عکسهای مادرم و سهنده. طبیعیه که برام خاطره انگیز باشه.»

آرش در حالی که از جا بلند می شد گفت: «گذشته ها رو باید فراموش کرد. باید به آینده فکر کرد. مگه نشنیدی می گن گذشته ها، گذشته.» و خندید.

لحن او پاییزان را عصبی می کرد. نمی فهمید چه چیزی آرش را وا می دارد تا این طور حرف بزند.

با صدای لرزان گفت: «یک بار که گفتم، اگه به خاطر حرف دکتر...»

آرش با خونسردی حرف او را قطع کرد و گفت: «دکتر؟ دکتر چه کاره است! من بهتر تو رو می شناسم یا دکتری که چند ماه بیشتر نیست با تو آشنا شده؟ خودم عکسها رو جمع کردم. بگذار خیالت رو راحت کنم...»


romangram.com | @romangram_com