#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_355
آرش با خشم از جا برخاست. ((دیگه اوضاع وخیم تر از این نمی شه، برام
اهمیتی نداره. باید تکلیف من روشن شه.))
((خواهش می کنم بنشینید. آن قدر خود خواه نباشید. یکی از مسببین اصلی
جهنمی که این دختر در آن دست وپا می زنه شمایید. باید مشکلات رو با
متانت حل کرد، داد و فریاد که راه به جایی نمی بره.))
آرش با تاکید حرف دکتر گفت: ((چه کاری باید می کردم که نکردم؟ چه
کوتاهی در حقش انجام دادم که شما می گویید او روز و شبش رو به فکر آن
مردک می گذرونه؟))
((من چنین حرفی نزدم آقای محرابی، من فقط گفتم او به خاطرات شیرین
گذشته پناه برده. من از شما سوالی پرسیدم تا جوابتون ما رو به نتیجه برسونه.
خواهش می کنم بنشینید.))
آرش با اکراه نشست. پس از مدت کوتاهی سکوت دکتر گفت: ((حدود سه ماه است
romangram.com | @romangram_com