#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_349


از جا برخاسته بود . شنیدن صدای دکتر که از او می خواست ملاقاتی با هم

داشته باشند مضطربش کرده بود. چیز نا خوش آیندی از لحن وی به گوش

می رسید. پا را برپدال گاز فشرد و سعی کرد به خودش دلداری دهد. لابد مثل

همیشه قصد نصیحت داره و از اینکه به صحبتهاش اعتنا نکردم سرزنشم

می کنه. پوزخندی برلبهایش نقش بست. دکترها فکر می کنند چیزی که

می گویند بهترین و درست ترین است، ولی او که در زندگی خصوصی آنان

حضور ندارد. اخمهایش در هم کشیده شد. در دل گفت: من فقط می خوام

پاییزان مثل قبل بشه. می خوام آرامش به زندگی خصوصیمون برگرده، فقط

همین. من که مشکلی ندارم که دکتر هر لحظه و هر ساعت با من صحبت می کنه.

بیمار او، پاییزانه، نه من. فکر کنم دکتر این موضوع را فراموش کرده. امروز

علاوه بر اینکه این نکته رو یادآوری می کنم، به او تاکید می کنم اگه نمی تونه

پاییزان را معالجه کند این بازیها رو تموم کنه، چون از این رفت وآمد های


romangram.com | @romangram_com