#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_348
عکسهای قدیمی را جمع کرده و در گوشه ای پنهان کرده بود.
پاییزان هنوز گرفته و مغموم به نظر می رسید. مثل گذشته در رویاهایش
فرو نمی رفت و حواسش سر جا بود، اما رفتارش با آرش تغییر نکرده و سرد و
غریبانه بود. جز در مواقع لزوم با او حرف نمی زد. جوابهایش همه کوتاه و
به گفتن یک بله یا نه محدود می شد. گاهی تحمل این رفتارها چنان آرش را
به حد جنون می رساند که اختیار گفتار و رفتارش را از دست می داد وآنچه
دکتر ممنوع کرده بود، اتفاق می افتاد. آرش فریاد می زد و با عصبانیت او را تکان
می داد و می خواست تا به این کارهایش پایان دهد. پاییزان کز می کرد و گوشه
اتاق می نشست و با وحشت به او می نگریست و باز آن سکوت ممتد
آزاردهنده...
__________________
آرش لباس پوشید. با پاییزان خداحافظی کرد و به سمت مطب دکتر راه افتاد.
طول مسیر را با تشویش و دلهره رانندگی می کرد. وقتی صبح زود با صدای تلفن
romangram.com | @romangram_com