#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_350

بی نتیجه خسته شدم. بله باید بهش بگم.

ماشین با صدای ترمز بلندی روبه روی مطب ایستاد. آرش مصمم و با

قدمهای بلند پس از اعلام نامش به اتاق دکتر وارد شد. پس از احوالپرسی

کوتاهی، پیش از اینکه آرش مجالی برای گفتن حرفهایش پیدا کنه، دکتر

بی مقدمه پرسید: ((شما به راستی به همسرتون علاقه مندید؟))

آرش متعجب از این سوال نا به جا به او نگریست. ((بله، اینکه سوال نداره.

فکر می کنم حضورم در اینجا این موضوع را ثابت می کنه.))

دکتر با نگاهی نافذ به چشمهایش نگریست. ((صادقانه می گوید؟))

آرش کلافه به نظر می رسید. پوزخندی عصبی برلبهایش نقش بست. ((بله،

صادقانه می گم دوستش دارم.)) و با تمسخر به دکتر پیر نگریست.

دکتر نفس عمیقی کشید و دستهایش را روی میز گذاشت و پرسید: ((چه

عاملی باعث شده شما به ایشون علاقه مند شوید؟))

آرش به فکر رفت.

romangram.com | @romangram_com