#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_344
نگاههایی که با هیچ کار و هیچ چیزی تغییر نمی کرد، همان نگاههای خیره
عذاب آور، همان چشمهای طلایی رنگی که از هر غروب پاییزی غریبانه تر
بود.
__________________
پاییزان روی تخت دراز کشیده بود و سرش را به پشتی آن تکیه داده بود.
آرش کنارش آمد. پاییزان نه به او نگاه کرد و نه جواب سلامش را داد. دکتر که
متوجه آمدن او شده بود به سویش آمد.
((سلام آقای محرابی.)) و اشاره کرد همراهش بیاید.
آرش مطیعانه از اتاق خارج شد و پرسید: ((حالش چطوره؟))
((بهتر شده، ولی غذا نخوردن در این چند روز به شدت ضعیفشان کرده.
داروی آرام بخش براشون تجویز کردم تا افکارشون راحت تر باشه. اسم چند
دکتر متخصص و روانکاو رو هم به شما می دم. اگه نظر من را بخواهید پیشنهاد
می کنم ایشون امروز هم در بیمارستان استراحت کنند. تحت مراقبت باشند تا
romangram.com | @romangram_com