#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_342
لگدی به سنگ مقابل پایش زد. سنگ چند قدمی جلوتر افتاد. او با پاییزان، با
وجود تمام بچه بازیهایش خوشبخت بود. او تنها دختری بود که لیاقت زندگی
مشترک با آرش را داشت. آیا پاییزان هم همین احساس را داشت؟ یکه خورد و
درجا ایستاد. پس از گذشتن این سوال از ذهنش بدنش یخ کرد. تا به حال به این
موضوع فکر نکرده بود. سرش را به شدت تکان داد تا این افکار مزاحم را بیرون
براند. چه سوال واضحی! معلوم است که پاییزان خوشبخت است ، او باید
خوشبخت باشد. او از هر چیزی که یک نفر آرزویش را داشت برخوردار بود،
و مهم تر از همه وجود آرش بود که به وی تعلق یافته بود. بی اراده به یاد
چشمهای پاییزان افتاد. آن برق مخصوص نگاهش که چقدر می ترساندش. آن
نگاههای غریبه و تمام نشدنی و چشمهای سردی که شور و شوق در آن منجمد
شده بود. آرش با ناباوری فکر کرد پاییزان بعد از ازدواج، هیچ گاه شاد نبود.
روز بعد آرش به بیمارستان مراجعه کرد. تا صبح مژه به هم نزد وبی قرارتا
طلوع خورشید در اتاق خواب زیبایشان قدم زده بود. با حسرت و افسوس
romangram.com | @romangram_com