#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_341
زیر انداخته بود و مثل دکتر در افکار دور و درازی غوطه ور شده بود. صدای
دکتر باز او را متوجه خود کرد.
((ما مواظب همسر شما هستیم. دیر وقته، شما بهتره به خانه برید. در اینجا
کاری از دستتون ساخته نیست. فردا صبح برای تهیه داروهاشون بیایید تا اگر
بهتر بودند مرخصشون کنیم.))
آرش تشکر نامفهومی زیر لب گفت وبه پاییزان که آرام در خواب فرو
رفته بود نگاهی انداخت و به ناچار و به تنهایی به سمت منزل رهسپارشد.
مگر پاییزان نمی دانست او تا چه حد به وی علاقه مند است. مگر نمی دانست
او را تا چه حد دوست دارد. مگر نمی دانست از همان روزی که چشمهای
ساحره وارش را دیده بود زندگی اش در غروب طلایی رنگ آن غرق شده بود.
عذاب از دست دادن او مانند خوره وجودش را از درون می خورد. دیگرچه
باید انجام می داد؟ چه کاری مانده بود که برایش انجام نداده باشد. با حرص
romangram.com | @romangram_com