#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_340

((بله این طور تشخیص دادم.)) سپس مکثی کرد و پرسید: ((از چه زمانی

همسرتون به این وضع دچار شدند؟))

آرش مردد ماند. از پاسخی که می خواست بدهد مطمئن نبود.

((از زمانی که... نمی دونم، نمی دونم درست به شما زمانش را بگم. اوایل این

رفتارهاش رو به حساب لجبازی می گذاشتم، ولی به مرور، به خصوص این

چند روز اخیر متوجه شدم قضیه جدی است. بی دلیل می خندید و بعذ ناگهان

گریه می کرد.))

آرش با اندوه حرف می زد. دکتر دستی به شانه اش زد و پرسید: ((چند ساله

ازدواج کردید؟))

((یک سال.))

دکتر با تاسف سر تکان داد. از دیدن چیزی در چشمهای طلایی رنگ

دختری که گیج و منگ همراه این جوان آمده بود، بسیار ترسیده بود. نوری در

چشمهای دختر خاموش شده بود و این مرد متوجه آن شده بود. آرش سرش را

romangram.com | @romangram_com