#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_338
صدایش را می شناخت، ولی خودش را به خاطر نمی آورد. بی اختیار
خنده ای عصبی سر داد. آن قدر خندید و خندید که اشک در چشمهایش جمع
شد. ناگهان دلش از حجم غم چنان سنگین شد که اشکهایش روی گونه اش
سرازیر شد. دلش هوای آغوش پر محبت و صدای گرم او
را، دلش هوای بوی مادر را داشت. نمی دانست چرا به هر جا نگاه می کند چهره
مهربان او را مقابل خود می بیند. خیره به آرش نگاه کرد که سعی می کرد به او
غذا بخوراند و چشمهایش را انبوهی از نگرانی پوشانده بود.
پاییزان با دست او را کنار زد و خوابید. خواب دید، خواب هر آنچه دوست
داشت و خوابهایش همه سیاه و سفید بود و پاییزان غریبانه برای رنگین کمان
گریست. روزهایی که می آمد و می رفت را در بی خبری می گذراند. گذشت
زمان را فراموش کرده بود. چقدر دوست داشت بخوابد.
پنج روز بود پاییزان بی حرکت گوشه اتاق نشسته و سر را به دیوار تکیه داده بود
و عکسها اطرافش پراکنده بود. گاهی چشمهایش را می بست و باز می گشود.
romangram.com | @romangram_com