#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_337
نمی گذاشت بخوابد. باز چشم فرو بست. پاییزشده بود و پاییزان دید برگی شده
و با اولین سوز پاییزی با هزاران پیچ و تاب از درخت فرو می افتد.
پدر پرسید: چرا پاییزان؟ چه اسم غمگینی!
مادر گفت: مثل سرنوشتش، نام هرکس سرنوشتش رو بازگو می کنه.
مادربزرگ فریاد زد: من نام او را دوست ندارم.
صدای آرش را شنید: تو کدوم رو ترجیح می دی ساحره من؟
کسی کنارش نشسته بود. احساس کرد او را از ابتدای زندگیش می شناسد،
ولی چهره اش را به یاد نمی آورد. سعی کرد در خاطراتش جستجو کند.
می دانست او را می شناسد. چشمهایش از هر آشنایی برای او آشناتر بود. کلامی
که به زبان می آورد. دلش را می لرزاند. پاییزان محکم سرش را تکان داد.
- دوستت دارم پاییزان.
__________________
romangram.com | @romangram_com