#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_336

نمی فهمید چرا هر وقت قصد چنین کاری را دارد تصویرها از جلوی چشمش

فرار می کردند و به جای آن دو چشم متعجب آرش جایگزینش می شود که با

حیرت به او خیره شده. همیشه بعد از این اتفاق پاییزان سعی می کرد خودش را

جمع و جور کند و عکسها را در آغوشش پنهان کند. صدای آرش را می شنید،

ولی گویی این صدا از مسافتی دور به گوش می رسید. او متوجه مفهوم حرفهای

وی نمی شد. فریاد هایش هم به نظرش مسخره می رسید. فقط خیره به آرش

نگاه می کرد، حتی پلک هم نمی زد و بی آنکه از حرفهای او چیزی متوجه شود

به جدال و دعواهایش گوش می سپرد. چشمهایش را می بست و احساس می کرد

کودکی شده و در خانه ای زیبا همراه سهند و سمانه زندگی می کند. مادر

موهایش را شانه می زند و پیشانیش را می بوسد، بعد سمانه او را نزد

مادربزرگ می گذارد و می رود. پاییزان با کابوس از دست دادن سمانه ناگهان

چشم می گشود و آرش را می دید که با وحشت تکانش می دهد. احساس می کرد

این چشمها را پیش از آن جایی دیده. دست آرش را کنار می زد. چرا

romangram.com | @romangram_com