#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_331
تعجب کرد.
سهند با صلاح دید شرکت، رئیس شرکت شعبه ای در لندن شد و هنوز نیامده
بازگشت. شاید تنها کسی که از برگشت او خوشحال شد آرش بود.
در طول چند هفته ای که سهند برگشته بود تمام مدت با نگرانی و اضطراب
می اندیشید که چطور می تواند این مهره مزاحم را از زندگیش دور کند و آرامش
را مانند گذشته به خانه اش برگرداند. خبر برگشت سهند چنان خوشحالش
کرده بود که حاضر بود خودش چمدانهای او را ببندد.
با رفتن سهند، پاییزان باز آرام در خانه نشست.
غروبی پاییزی بود. آرش کنارش آمد و جعبه مشکی رنگ نفیسی را
روبه رویش گذاشت و زمزمه کرد : ((تولدت مبارک ساحره من.))
پاییزان به تلخی اندیشید: چه روز غمگینی... و به برگهای زردی نگریست
که از درخت فرو می افتادند. جعبه را باز کرد. سرویس جواهر زیبایی داخل آن
romangram.com | @romangram_com