#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_332

می درخشید. نگاهی حاکی از سپاس به آرش انداخت و زیر لب تشکر کرد. با

تمام تلاشش هم نتوانست لبخند کوچکی به لب بیاورد. مدتی بود که احساس

عجیبی وجودش را فراگرفته بود. احساس نوعی کرخی و لختی که قادر نبود با

آن مبارزه کند. نفس عمیقی کشید. چقدر سکوت را دوست داشت. آرش

سینه ریز را از جعبه در آورد و با محبت به گردن او آویخت، سپس با عشق و

غرور به او نگریست.

__________________

((چقدر برازنده توست. مثل خودت زیباست.)) و چون پاییزان را ساکت

دید به تلخی ادامه داد: ((حتی روز تولدت هم خوشحال نیستی و نمی خندی!)) با

اندوه سرش روی سینه افتاد.

((نمی دونم دیگه چه باید انجام بدم تا تو خوشحال شی. هر کاری می کنم

بی نتیجه است. تو بگو من چه کنم؟))

پوزخندی برلبان پاییزان نقش بست که آرش را پریشان کرد. با حرص

romangram.com | @romangram_com