#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_330
در کمال خشونت و در یک چشم بهم زدن دفتر را دو نیم کرد و، آن را
به تکه های کوچک تر و کوچک تر تبدیل کرد. هنگامی که کارش به آخر
رسید، نفس زنان گفت: حالا اثری از گذشته وجود نداره و تو با خیال راحت
می تونی به آینده برسی.
پاییزان چنان بهت زده به او می نگریست که گویی برای نخستین بار است او
را می بیند. در نگاهش کوچک ترین نشانه ای از دیدن آشنایی وجود نداشت.
آرش برای او غریبه بود.
28
سهند بازگشته بود و پاییزان با دیدن او احساس می کرد همان دختر جوانی
است که خوشحالی و شادی را با تمام وجودش احساس می کرد. آرش از دیدن
تغییرات شگرف او مبهوت مانده بود. از آخرین باری که صدای قهقهه های
شادش را شنیده بود زمانی طولانی می گذشت و حالا پاییزان می خندید و شاد
بود، اما عمر این چنان کوتاه بود که خودش هم از به پایان رسیدن آن
romangram.com | @romangram_com