#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_326
آرش چشمهایش را باریک کرد و با سوء ظن به او نگریست. گفت: چرا
زودتر به من نگفتی!
- چون امروز باهاش صحبت کردم. آرش خیلی خوشحالم...این برام یه
رویا بود که کم و بیش فراموشش کرده بودم.
- اسم دوست مادرت چیه؟ قبل از امروز باز هم با اون تماس گرفتی؟
پاییزان اخمهایش را در هم کشید و گفت : منظورت از این سوالهایی که
می پرسی چیه؟
آرش با عصبانیت پاسخ داد: تو می دونی من چقدر از پنهان کاری متنفرم،
ولی انجامش می دی. لزومی نداره از خودت دفاع کنی. حالت چهره و رفتارت
وقتی در حال خوندن دفتر غافلگیرت کردم گویای همه چیز بود.
پاییزان سرسختانه حرف او را رد کرد. گفت: من فقط وقتی تو آمدی در
حال و هوای خودم نبودم، برای همین کمی ترسیدم، ولی چیزی رو ازت مخفی
نمی کنم. صحبت با دوست مادرم هم کار بدی نیست که احتیاج به دفاع داشته
romangram.com | @romangram_com