#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_325
به خود آمده بود. ناگهان از جایش پرید و در حالی که هول شده بود سلام
نامفهومی زیر لب راند. آرش که از دیدن حرکات وی بیشتر مشکوک شده بود
پرسیده بود: چی کار می کنی؟
- هیچی، هیچی... و دفتر را بست.
او با سوء ظن نگاهی به دفتر انداخت و گفت : این چیه؟ دفتر خاطراته؟
پاییزان با وحشت گفت: نه...مکثی کرد و آهسته جواب داد: دفتر شعرمه،
یادته من شعر می گفتم؟
آرش با سر تایید کرد و گفت: مشغول شعر گفتن بودی؟
پاییزان با افسوس جواب داد: کاش می تونستم...احساس می کنم استعدادش
رو از دست دادم، ولی ...با لبخند ادامه داد: تصمیم گرفتم شعرهام رو چاپ کنم.
با یکی از دوستان مامانم که از شعر گفتن من مطلع بود صحبت کردم. او علاوه
بر اینکه تشویقم کرد، گفت در این را کمکم هم می کنه.
romangram.com | @romangram_com