#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_324
کرده است. آرش تنها از او می خواست یک کدبانوی باسلیقه باشد نه چیزی
بیشتر. بقیه امور را باید به وی می سپرد. پاییزان تبعید شده در کنج خانه
مجللش می لولید. با به یاد آوردن خاطره آزار دهنده روزی در سه ماه پیش
تمام بدنش یخ کرد. ته مانده روحیه باخته شده اش با آن حادثه شوم در هم
شکست و او بی آنکه متوجه شود تمام شور و شوق خود را به دست فراموشی
سپرد و به تدریج همه چیز، چنان برایش اهمیت خود را از دست داد که دیگر
نمی خواست و نمی توانست برعقایدش پا فشاری کند. همان روز لعنتی که
پاییزان پرپر شدن خودش و آرزوهایش را در دست آرش به وضوح دیده بود.
خوب یادش بود، غروب بود و هنوز آرش به خانه نیامده بود. پاییزان پشت
میز نشسته و به دفترش که مقابلش بود با دقت می نگریست.آن قدر حواسش
به آن بود که حتی صدای باز شده در و ورود آرش را نشنید. آرش آهسته
آهسته به او نزدیک شد. صورت پاییزان چنان حالت شیرین و رویایی به خود
گرفته بود که برایش تعجب آور بود. آرام صدایش زد. پاییزان با شنیدن صدای او
romangram.com | @romangram_com