#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_322

نیست. باید عزمش را جزم می کرد تا پاییزان این رفتار زشتش را کنار بگذارد.

نفس عمیقی کشید. کم کم آرامش به وجودش برمی گشت. با دلگرمی به خودش

گفت مثل تمام کارهایی که در آن موفق شدم به راحتی می تونم لکه رو هم از

زندگیم پاک کنم.

__________________

پاییزان در حالی که آوازی زمزمه می کرد مشغول تمیز کردن آشپز خانه شد.

مدتها می شد به کارهای روزمره اش عادت کرده بود. عادتی مثل نفس

کشیدن. به اطرافش نگاه کرد. همه جا از تمیزی برق می زد. به سمت آینه رفت

و نگاهی به خودش و لباس تیره اش انداخت. از خیلی وقت پیش رنگهای شاد و

زنده را کنار گذاشته بود. آرش با رنگهای تیره موافق بود. می گفت سنگین تر و

موقرانه تر هستند. روی تخت نشست به عکس بزرگی از خودشان روی دیوار

نگریست. عکسی از روز ازدواجشان. به یاد آمورد او هنوز گیج اتفاقات افتاده

بود که امر و نهی های آرش شروع شد. هر روز در خواستی عجیب از او داشت.

romangram.com | @romangram_com