#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_321
می پذیرفت و هیچ گلایه ای هم نمی کرد. رفتارو حرکاتش مطابق میل وسلیقه
او بود. بله، به ظاهر همه چیز کامل و بی نقص به نظر می آمد. پاییزان
بچه بازیهای خود را کنار گذاشته و لباس کدبانویی اصیل را به تن کرده بود، اما
حالتی از بی تفاوتی و بی اعتنایی در حرکاتش دیده می شد. به نظر می رسید هیچ
چیز خوشحالش نمی کند. نه جواهرات و هدیه های گرانبها، نه تعریف و
تمجید های تمام نشدنی دوستان و فامیل و نه وجود آرش. برایش آزار دهنده بود
که می دید تمام کارها و از خودگذشتگیهایش به اندازه امروز که خبر آمدن
سهند را می داد نتوانسته دلش را به دست آورد. پایش را روی پدال گاز فشرد. او
پاییزان را کامل می خواست. جسمش برایش هیچ ارزشی نداشت. او برق
چشمها و خنده های از سر شادی او را می خواست که امروز دیده بود.
می خواست او را با همه وجودش در اختیار داشته باشد. آرش با حرص اندیشید
او گوشه ای از وجودش را از من دریغ می کند و این در روابط زناشویی درست
romangram.com | @romangram_com