#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_310
خواهش می کنم حال من رو هم درک کنید.))
((ببینم...من باید چه چیزی را درک کنم؟ گوش کن غزل، ما به اندازه کافی
وقت تلف کردیم. تو خوب می دانی ما مدتها پیش همه فکرهایمان را کرده
بودیم و تصمیممان را گرفته بودیم.)) سپس با نگاهی سرد به چشمهای او خیره
شد. ((از گفتن این حرف متنفرم، ولی واقعیتی است که نمی شه انکارش کرد. من و
پدربزرگت سن بالایی داریم و تو هم جز ما قوم و خویش نزدیکی نداری که بعد
از ما بتوانی به او تکیه کنی. در نتیجه نمی گذارم و اجازه نمی دهم سعادتت را با
دست خودت از بین ببری.))
پاییزان با لحنی عصبی گفت: (( چرا نمی فهمید آرش مرد ایده آل من نیست.
چرا نمی فهمید من با او خوشبخت نمی شم.))
خانم افشار با خشونت به سمت او آمد. ((ایده آل...ایده آل، آن قدر در
رویاهایت زندگی نکن. اینها را هم دور بریز.)) و اشاره به دفتر شعر او کرد.
پاییزان با غرور گفت: ((اینها احساس منه. یادمه شما زمانی مشوقم بودید.))
romangram.com | @romangram_com