#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_309


زخمهای گذشته سرباز کرده و با وجود آرش و مادرش فشار به پاییزان چند

برابر شده بود. آرش با مظلوم نماییهایش بیش از پیش خانم افشار را بر ضد او

می شوراند و خانم افشار هربار با به رخ کشیدن بیماریش او را در تنگنا قرار

می داد حتی آقای افشار نیز مانند قبل در مقام دفاع از او بر نمی آمد.

خورشید کم کم غروب می کرد و پاییزان آشفته و عصبی در اتاق هتل قدم

می زد. خانم افشار در طی چند روز گذشته او را چنان عاصی کرده بود که دیگر

قادر به حفظ خونسردیش نبود. با استیصال گفت: ((مادربزرگ، خواهش می کنم

دست از سرم بردارید. چرا اذیتم می کنید؟)) بی آنکه بخواهد لحنش کمی تند شد.

خانم افشار از جایش بلند شد و با پرخاش گفت: ((چطور جرات می کنی با

من این طور حرف بزنی؟))

پاییزان بهت زده بی حرکت ایستاد و گفت: ((من که حرف بدی نزدم. چرا هر

مسئله کوچکی را بزرگ می کنید؟ من چیز زیادی از شما نمی خوام. فقط


romangram.com | @romangram_com