#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_311
خانم افشار با کلافگی گفت: ((بودم، ولی حالا فکر می کنم می بینم حق با
آرش است. خدای من، چرا نمی خواهی بفهمی این احساسات تو واقعیت نداره.
به قول خودت اینها احساس است... و در زندگی باید متفاوت عمل کنیم تا
موفق باشیم.))
((مادربزرگ بیایید به ایران برگردیم.))
((عجله نکن، برمی گردیم غزل جان و مراسم عقد و عروسی را هم همان جا
برگزار می کنیم.))
پاییزان به تلخی به او نگریست. شکست را با تمام وجودش احساس
می کرد.
دست گرمی دست سرد او را فشرد و او با چشمهای عاری از احساس به مهمانان
که با لباسهای گران قیمت رو به رویش ایستاده بودند نگاه کرد. صدای همهمه و
شادی آنان گوشش را می آزرد. چشمهایش را بست و از ته دل آرزو کرد وقتی
romangram.com | @romangram_com