#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_300

آرش که چشم به صورت متفکر او دوخته بود گفت: ((باور می کنم که خبر

نداشتید...حالا اجازه می دهید داخل شم یا باید صحبتمون رو همین جا ادامه

بدیم.))

پاییزان تبسمی کرد و خودش را کمی عقب کشید تا او داخل شود، سپس رو

به رویش نشست. مرور زمان گرد فراموشی به روی خیلی از دلگیریها و

کدورتها پاشیده بود، طوری که پاییزان مثل قبل از دیدار وی احساس نامطلوبی

نداشت.

آرش گفت: ((امروز که آقا و خانم افشار به دیدنمون آمدند حال من و

مادرم هم دست کمی از حال شما نداشت. مادرم تا چند دقیقه بعد فکر

می کرد خواب می بینه. وقتی از احوال شما جویا شدیم گفتند هتل موندید تا

استراحت کنید. به هر حال شما در شهر ما میهمانید و وظیفه ماست برای

خوش آمدگویی خدمت برسیم. می دونم هموز فرصت نکردید از مکانهای

دیدنی شهر دیدن کنید. قول می دم به عنوان راهنما این وظیفه رو خوب انجام

romangram.com | @romangram_com