#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_299


آرش با دسته گلی در دست و لبخندی روشن به او می نگریست.

((بازهم غافلگیرتون کردم!))

حتی نمی دانست چه جوابی باید بدهد. آرام گفت: ((انتظار دیدن هر کسی

رو داشتم ،جز شما.))

آرش خندید. ((چه خوش آمد گویی جالبی!)) و دسته گل را به او داد.

پاییزان گفت: ((نمی دونستم برگشتید.))

آرش با لبخندی زیرکانه او را برانداز کرد.((راستی؟))

پاییزان اخمهایش را در هم کشید و گفت: ((بله، راستی.))

((پس لابد خبر ندارید پدربزرگ و مادربزرگتون الان خانه ما هستند.))

حرفهای خانم افشار و نگاههای معنی دار آن دو را به خاطر آورد. چطور تا

این اندازه گیج و بی حواس شده بود. او از ثریا صحبت کرده بود، ولی پاییزان

یک لحظه هم به این فکر نکرده بود که از مادر آرش حرف می زنند.


romangram.com | @romangram_com