#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_301
بدم.))
او خیلی گرم و راحت صحبت می کرد و پاییزان اطمینان داشت
مادربزرگ تمامی ماجرا را برای آنها نقل کرده. این از اعتماد به نفسی که
هنگام صحبت از خود نشان می داد به راحتی می تونست بفهمد. حتی
کوچکترین سوالی در رابطه با کوشا از او نپرسید و اشاره ای هم به آن موضوع
نکرد.
((متشکرم، مزاحم شما نمی شم. پدربزرگ نقشه کاملی از شهر تهیه کرده.
به کمک نقشه می تونیم شهر رو ببینیم.))
((خواهش می کنم غزل خانم، این فرصت رو از من نگیرید.))
این جمله را چنان مظلومانه ادا کرد که پاییزان ناچار سکوت کرد.
آرش تا پاسی از شب گذشته انجا ماند و مشغول صحبت وتعریف از احوال
خود شد.
romangram.com | @romangram_com