#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_289


آقای افشار که طاقت دیدن این صحنه را نداشت پشت به او کرد و دور شد.

کوشا در حالی که سعی می کرد بغضش را فرو دهد ملتمسانه گفت: ((پاییزان،

برو خواهش می کنم. از پرواز جا می مونی.)) عقب رفت و دستی به علامت

خداحافظی تکان داد و وانمود کرد از فرودگاه خارج می شود.

مسافتی که دور شد برگشت و خود را به پشت شیشه رساند. پاییزان رفته

بود. چند دقیقه بی هدف قدم زد، سپس از فرودگاه بیرون رفت. روی نیمکتی

نشست و چشم به آسمان دوخت.

صدای غرش هواپیما بلند شد و کمی بعد از بالای سر او گذشت. کوشا آن را

دید که اوج می گیرد و بالا می رود... بالا می رود...آن قدر که به نقطه ای سفید در

آسمان آبی تبدیل شد، سپس از دیدرسش خارج شد. نفس عمیقی کشید و به

دسته گل در دستش خیره ماند. حالا بی پاییزان چه می کرد...

هفته ها به سرعت می گذشت و هیچ ## حرفی از برگشت به زبان نمی آورد.


romangram.com | @romangram_com