#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_288
بالا کشید.
پاییزان خندید و اشاره ای به گلها کرد و گفت: ((برام نگهشون دار.)) دوباره
شماره پروازشان را اعلام کردند.
کوشا نگاهی به او کرد و گفت: ((باشه، برو جا می مونی.))
پاییزان به چشمهای او نگریست، ولی کوشا فوری نگاهش را از او برگرفت
وسرش را زیر انداخت. هنگامی که سر بلند کرد چشمهایش از اشک
می درخشید. با صدای بغض آلودی گفت: ((برو پاییزان،برو...))
پاییزان اشکهایش را از روی گونه سترد. دست گرمی به روی شانه اش قرار
گرفت. هنگامی که رو برگرداند پدربزرگ را در کنارش دید که با اندوه به آن دو
نگاه می کند.کوشا سری به نشانه سلام فرود آورد. پاییزان بی مهابا می گریست.
نمی خواست او را ترک کند. کف دستش را به روی شیشه گذاشت و اشکریزان
به او نگاه کرد.
زمزمه کنان گفت: ((منو ببخش کوشا، منو ببخش.))
romangram.com | @romangram_com