#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_280
نگاهش را از او گرفت و چشم به روبه روی خود دوخت. احساس آمیختگی
رویا و واقعیت کم کم از وجودش دور می شد و می تونست موقعیتش را دوباره
به یاد بیاورد. جعبه مشکی رنگ باریکی در دستش دیده می شد. بعد گویی با
خودش نجوا می کند گفت: ((فکر می کردم تا آخر عمر دیگه نمی تونم ببینمت.
مدتیه روزها به این پارک می آم و به خاطراتم فکر می کنم. روزی هزار بار
مرورشان می کنم.))
در به دری و سرگردانی در کوچه پس کوچه های خاطراتش او را به واهی
بودن دلایل پاییزان رسانده بود. حالا مطمئن بود او فقط بهانه آورده است، ولی
به شدت از یافتن دلیلش قاصر بود.
پوزخندی بر لبهایش نشست و افزود: (( قبول کردم که از من متنفری
پاییزان.)) مکث کرد و به تلخی ادامه داد: ((هرچی به گذشته فکر می کنم تا دلیل
این تنفر تو رو متوجه بشم به هیچ جا نمی رسم. آخر سر به خودم گفتم: خوب
دله دیگه. یک زمان دوست داره، یک زمان متنفره.))
romangram.com | @romangram_com