#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_281


کوشا همان طور که نشسته بود با حزنی سنگین سر برگرداند و به چشمهای

او نگریست.

((ولی من هیچ وقت نمی تونم مثل تو باشم، بی رحم، بی گذشت، حتی حاضر

نشدی برای یک بار هم به حرفهام گوش بدی. من برای تو چقدر بی ارزش بودم

و خودم خبر نداشتم.)) چانه اش لرزید و سرش به روی سینه افتاد.

پاییزان آرام گفت: ((من از تو متنفر نیستم کوشا.))

((پس چرا این کار رو با من کردی؟))

صدایش بغض آلود بود، گرفته و خسته. به غریقی می مانست که امید نجات

ندارد. لبخند کمرنگی بر لبهایش نقش بست و گفت: ((هفته پیش از راننده تون

شنیدم سفر دارید!))

پاییزان با سر تایید کرد.




romangram.com | @romangram_com