#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_279
به آینده شان صحبت می کردند. پیش رفت. وقتی جلوی نیمکت رسید از آنچه
مقابلش دید نفس در سینه اش حبس شد. خیره به پسر جوان آشفته ای نگریست
که با چشمهای غمگین و با بهتی متقابل به او نگاه می کند. چند لحظه هیچ کدام
قادر به حرف زدن نبودند. پاییزان گیج به اطرافش نگاه کرد و در دل آرزو کرد
ای کاش هیچ گاه به آنجا نیامده بود.
__________________
کوشا با ناباوری به او خیره مانده بود. چشمهایش را برای لحظه ای به هم
فشرد و دوباره باز کرد. خواب نمی دید، این پاییزان بود؟ چقدر در دل آرزوی
چنین لحظه ای را داشت و حالا با فرارسیدن آن، فقط می توانست گیج و گنگ
به او نگاه کند. به نظر می آمد حتی توان گفتن کلمه ای هم از او سلب شده بود.
پاییزان سلامی نامفهوم گفت و صاف کنار کوشا روی نیمکت نشست. احساس
می کرد پاهایش قادر به تحمل وزن بدنش نیستند و به شدت می لرزند. کوشا
romangram.com | @romangram_com