#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_240

چند لحظه بعد اشکان که پله ها را با سر و صدای فراوان طی می کرد با موجی از نشاط و شادابی وارد شد.

خانم فرجاد با دیدن او خندید و گفت: « خدا عمرت بده که آمدی پسرجان، این کوشا از صبح تا حالا مثل از دنیا بریده ها گوشه ای نشسته و فکر می کنه.»

اشکان با قیافه ای حق به جانب به اطرافش نگریست، چون کوشا را ندید با صدایی بلند گفت: «این مریض ما کجاست؟ چرا نمی بینمش!» و در حالی که اتاقها ر ا جستجو می کرد تکرار کرد. گفت: «مریض، مریض، خودت رو نشان بده، پنهان شدن فایده ای نداره.»

کوشا با کلافگی در اتاقش را باز کرد و گفت: «اشکان جان، من فردا امتحان دارم. لطف کن بذار این درس لعنتی رو بخونم.»

اشکان که او را به داخل اتاق هل می داد در را پشت سرشان بست و گفت: «اول باید تو رو معاینه کنم.» سپس بلوز کوشا را گرفت و سعی کرد آن را از سرش بیرون بیاورد.

کوشا اخمهایش را در هم کشید و دست او را کنار زد. « این مسخره بازیها یعنی چه؟ به بلوز من چه کار داری؟»

بر خنده اش می افزود و همین مسئله باعث می شد کیارش بیش از پیش کلافه شود.

اشکان با سماجت با بلوز او را گرفت و گفت: «مگه نمی فهمی بچه جان. می خوام معاینه ات کنم. چرا این قدر لجبازی می کنی؟»

کوشا دست او را کنار زد و گفت: «از کی شما دکتر شدید؟»

«از بچگی، اما بروز ندادم. می ترسیدم خدای نکرده چشم بخورم.»

«اشکان بی خیال شو. من حالم خوبه.»

اشکان در حالی که چشمهایش را باریک کرده بود او را برانداز کرد و گفت: «همه مریضهای روانی همین رو می گن. می گن دکتر، دکتر، ما حالمون خوبه. ما سالمیم، ولی دکتر حاذقی مثل من هیچ وقت گول این حرفها رو نمی خورده.»

کوشا پشت میز برگشت و روی صندلی نشست، سپس خیلی محزون گفت: «سربه سرم نذار، حوصله ندارم.»

romangram.com | @romangram_com