#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_239


کمی بعد گویی با خودش صحبت می کند گفت: «نمی دانم چطور می خواد با قضیه کنار بیاد. قبولش برای زنی مثل او از مرگ هم سخت تره.»

اشکها بی اختیار روی صورت پاییزان روان شد. آقای افشار متوجه حال او شد و دستش را دور شانه اش حلقه کرد و گفت: «خودت را عذاب نده بابا... اتفاقیست که افتاده... باید کمک کنیم تا از وقوع مجددش جلوگیری کنیم. باید به مادربزرگت در بازیافتن سلامتی اش کمک کنیم.»

صدای آقای افشار با چنان بغض سنگینی در آمیخته بود که پاییزان مطمئن شد موهای سرش از اشکهای پدربزرگ خیس شده است، نه از قطره های باران.

همین بر شدت گریه و عذاب وجدانش افزود.

__________________

خانم فرجاد با نگرانی به پسرش چشم دوخت.

«پاییزان چطوره؟ از مادربزرگش با خبری؟»

کوشا بی آنکه به مادرش نگاه کند جویده جویده گفت: « بد نیست. قراره چند روز دیگه مادربزرگش رو به خانه بیارند.»

خانم فرجاد آهی از ته دل کشید و گفت: « طفلکی این دختر... انگار قسمت نیست لحظه ای آرامش داشته باشه.» و سرش را به کارهای آشپزخانه گرم کرد.

کوشا نگاهی به جزوه درسی اش انداخت. از صبح تا آن موقع بی آنکه کلمه ای گفته باشد مشغول مطالعه بود. تمام مدت ذهنش دگیر پاییزان بود. از وقتی که مادربزرگش را بستری کرده بودند احساس می کرد به صورتی نامحسوس از صحبت با او فرار می کند. دردی غریب به دلش چنگ زد. کتاب را بست و پشت پنجره رفت. پاییزان هم مثل او از دو روز دیگر امتحاناتش شروع می شد. شک نداشت با اتفاقات پیش آمده قادر به برگزاری امتحانات نخواهد بود. پنجره را باز کرد. سوز سردی که به چهره اش خورد کمی از التهابش را فرو نشاند. سعی کرد به خودش بقبولاند به دلیل بیماری خانم افشار گرفتارتر از آن است که بخواهد مانند قبل به او توجه کند. سعی کرد لحن سرد و خالی از محبت او را هم به این حساب بگذارد. چرا قلبش آرام نمی گرفت. گوله برفی که ناگهان بر پیشانیش خورد او را از عالم افکارش خارج کرد.

اشکان که دستهایش را به هم می مالید در کوچه ایستاده بود و به او می خندید. با صدای بلند گفت: «دست مریزاد آقا اشکان، نشانه گیریت حرف نداره. درست سر کوشا را هدف قرار دادی.»

کوشا که سرش از اصابت گلوله برف درد گرفته بود، در حالی که پنجره را می بست با اخم گفت: « بیا تو، این قدر تو کوچه سر و صدا راه ننداز.»


romangram.com | @romangram_com