#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_238

پاییزان که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:«چه کار کنم پدربزرگ؟ شما از از شدت علاقه من به خودتون و مادربزرگ مطلعید. من حتی حاضر نیستم یک خار به پایش فرو بره، چه برسه به این حال و روز دچار بشه.»

آقای افشار متأثرتر از آن بود که بتوناد نوهاش را دلداری دهد. درحالی که هالهای از غم صورتش را پوشانده بود تنها به گفتن اینکه فردا به ملاقاتش میرویم اکتفا کرد.

کوشا و خانوادهاش با تلفن جویای حال خانم افشار بودند. هنگامی که پاییزان از وضعیت نهچندادن مساعد مادربزرگش گفت،کوشا سعی کرد دلداریاش بدهد، ولی غم بیماری خانم افشار از یک سو و عذاب وجدان سنگین از سوی دیگر لحظهای راحتش نمیگذاشت. درتمام طول شب در اتاقش قدم زد و سعی کرد راهی برای این وضعیت پیدا کند، اما حتی افکارش هم مانند خواب از او میگریختند. نمیتوانست آرام بگیرد. نزدیک طلوع خورشید آرامبخشی خورد و کم کم چشمهایش از خواب سنگین شد.با بیحالی روی تخت دراز کشید و به خواب فرو رفت. ساعت دو بعداز ظهر، پروانه در اتاق را باز کرد و خیلی آهسته صدایش زد. پاییزان با بیمیلی چشمهایش را باز کرد . نگاهی به ساعت انداخت. میدانست پدربزرگ منتظر است تا ناهار را با هم بخورند. با اینکه اشتهایی نداشت،اما به ناچار به آقای افشار ملحق شد. دیدن چهره محزون او که سعی میکرد غمش را از دید او مخفی کند بیش از پیش غصهدارش میکرد. هردو کمی با غذایشان بازی کردند، سپس آقای افشار در حالیکه صندلیش را عقب میکشید گفت:«بهتره زودتر آماده حرکت بشیم.»

پاییزان با سر تایید کرد و به اتاقش رفت تا لباس بپوشد. ساعتی بعد هر دو در اتاق خانم افشار بالای سر او ایستاده بودند و او با چشمهای بسته روی تخت دراز کشیده بود. پاییزان با اندوه نگاهی به تجهیزات پزشکی که به بدن او متصل شده بود انداخت. روی صورتش خم شد و در حالی که موهایش را نوازش میکرد آرام صدایش زد. خانم افشاربه آهستگی چشمهایش را باز کرد و نگاه بیفروغش را به آن دو دوخت.

«حالتون چطوره؟»

خانم افشار به سختی سر تکان داد و با نگاهی پرسشگر آنقدر به پاییزان خیره ماند که او از شرم سر به زیر انداخت، شرم از دیدن چهره فروریختهای که سرسختی و صلابت گذشته از آن رخت بربسته بود . بار سنگین عذاب وجدان چنان بر شانهاش سنگینی میکرد که حس میکرد هرلحظه امکان دارد زیر آن خرد شود. صدایی از اعماق قلبش به او یادآوری میکرد که این او بوده

زن پیر را به این حال و روز انداخته. با تأثر متوجه شد از او جز یک پیرزن چروکیده چیزی باقی نمانده. نگاه پرسشگرخانم افشار همچنان بر او دوخته شده بود. به سختی دهانش را گشود تا چیزی بگوید. پاییزان متوجه شد هنگام صحبت کردن یک طرف دهان او بی اختیار به سمت پایین کشیده می شود.

«راضی شدی غزل؟ این طور نیست؟»

چیزی شبیه به پتک بر سر پاییزان فرود آمد و وجودش را از درون لرزاند. خانم افشار با آهی از سر اندوه چشم بست و در تمام مدتی که آنها در اتاق بودند دیگر حرفی نزد. با به پایان رسیدن ساعت ملاقات پاییزان سرافکنده و غمگین همراه آقای افشار از اتاق خارج شد چند قدمی را پیمودند که آقای افشار با صدایی محزون گفت: «چند لحظه اینجا منتظر باش. می خوام با دکترش صحبت کنم.»

پاییزان قبول کرد و روی نیمکتی نشست.

چهره مادربزرگ لحظه ای از جلوی چشمش دور نمی شد. پس از گذشت چند دقیقه صدای خسته آقای افشار او را به خود آورد.

«با دکتر صحبت کردم، گفت در چند روز آینده اگر شرایط جسمی اش رضایت بخش باشد می تونه به خانه منتقل بشه، ولی تاکید کرد به هیچ عنوان هیجانزده و عصبی نشه.»

پاییزان برخاست. توان سخن گفتن نداشت. در حالی که به سمت ماشین می رفتند آقای افشار ادامه داد: «دکتر گفت بدنش آمادگی سکته دوم را داره و اگر یک بار دیگر چنین اتفاقی بیفتد فرصت کمی برای زنده ماندنش وجود داره.» سپس نفس عمیقی کشید و گفت: «باید مدتی از صندلی چرخدار استفاده کنه تا فیزیوتراپی جواب بده.»

romangram.com | @romangram_com