#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_237


پروانه قیافه متفکری به خود گرفت و گفت:«فکر میکنم چند دقیقه بعد از اینکه شما خوابتون برد.»

«پدربزرگ آمدند؟»

پروانه زیر گریه زد و گفت:«آقا برگشتند، ولی بدون خانم بزرگ. میدونم که این خانه دیگه رنگ خانم رو به خودش نمیبینه.به دلم افتاده خانم بزرگ دیگه برنمیگرده.» و به گریه پر سر وصدایی افتاد.پاییزان که از شنیدن این حرفها به شدت پریشان شده بود اخمهایش را در هم کشید و گفت:«این حرفها چیه میزنی؟ مادربزرگ به زودی خوب میشه و به خانه برمیگرده، پدربزرگم کجا هستند؟»

پروانه با دستمالی بینیاش را گرفت و گفت:«تو اتاقشون استراحت میکنند.»

پاییزان بی گفتن کلامی دیگر از کنار او گذشت و به سمت اتاق پدربزرگش رفت.چند ضربه ملایم به در زد. صدای خسته پدربزرگ را شنید.

«بله.»

«منم پدربزرگ.» و در را باز کرد و داخل شد.

آقای افشار خسته و اندوهگین از پنجره به بیرون مینگریست.

«حال مادربزرگ چطوره؟»

آقای افشار به سوی او برگشت و بر لبه تخت نشست. با حزنی سنگین در صدایش گفت:«فکر نمیکردم این حرفها تا این حد باعث آزارش بشه.متاسفانه دکتر گفت مادربزرگت یک سکته ناقص مغزی را پشت سر گذرانده و اعصاب سمت چپ صورتش از کار افتاده، طرف چپ بدنش هم بیحس شده، اما بی حسیاش صددرصد نیست. دکتر امیدواره با فیزیوتراپی بتواند سلامت بدنش را به او برگرداند.»

پاییزان ناباورانه به او نگریست. با بی حالی روی تخت نشست و زیر لب گفت:«باورم نمیشه.»

آقای افشار با اندوه ادامه داد.« ما خیلی سال است کنار هم زندگی میکنیم. از عمر زندگی مشترکمان حدود پنجاه سال میگذره. آنقدر به او علاقهمند هستم که هیچ کاری بر خلاف میلش نکردم، حتی زمانی که آن رفتار ناعادلانه را نسبت به سمانه و کاوه در پیش گرفت بازهم کنارش ماندم و حرفی نزدم که باعث ناراحتیاش بشه.گاهس فکر میکنم مقصر این رفتار و طرز فکر او خودم هستم.احساس میکنم در موردش افراط میکردم و گاهی بسیار کوتاه میآمدم. باعث شدم او فکر کنه هرچه انجام میده درسته. این اولین بار بود که در تمام این سالها مقابلش ایستادم. میدانی غزل،مادربزرگت از صمیم قلب به من وتو علاقه داره. از برخورد امروزمان این طور برداشت کرد که ما را از دست داده و این خارج از تحملش بود.»


romangram.com | @romangram_com