#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_241


اشکان لحظه ای مکث کرد و به او خیره شد. آرام روی تخت نشست و با نگرانی گفت: «چی شده؟ با بهاران خانم مشاجره کردی؟»

کوشا به سرعت گفت: «به هیچ وجه.» سپس به اختصار موضوع را برایش شرح داد.

اشکان با محبت دستی به شانه اش زد و گفت: «به او حق بده کوشا جان. مادربزرگش مریضه. به همین دلیل شرایط روحیش به هم ریخته و بی حوصله شده.»

«می فهمم اشکان، درکش می کنم، ولی دست خودم نیست. دلم شور می زنه. اضطراب عجیبی دارم.»

«این هم به علت علاقه زیاده.»

«خدا کنه همین باشه که تو می گی. نمی دونم چرا یک حس لعنتی به من می گه اتفاق بدی می افته.»

اشکان متفکرانه گفت: «عزیزم، این علائم اولیه مالیخولیاست. تبریک می گم به جرگه بیمارهای من خوش آمدی.» و خیلی جدی ادامه داد: «اگه دوست داری حالت زودتر خوب بشه باید دستورات منو مو به مو اجرا کنی.»

کوشا که دست به سینه نگاهش می کرد گفت: «بفرمایید.»

«مواد لازم: کمی قدم زدن به همراه یک دوست عزیز، مهربان، آقا و فهمیده و با شعور... منظورم دوستی با مشخصات خودمه. بعد هم سر زدن به خانه بهاران خانم.»

کوشا با ناراحتی گفت: «آخه همین طور بی مقدمه که نمی شه بریم خانه شان.»

اشکان از جا پرید و گوشه بلوز کوشا را گرفت. گفت: «تو منو وادار می کنی تا به روش دوم متوسل شم، معاینه فیزیکیً»

کوشا فوری خودش را کنار کشید و گفت: «قربان دستت آقای دکتر. من با روش اول به اضافه تمام موادش موافقم. بی خیال روش فیزیکی شو.»


romangram.com | @romangram_com