#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_202
سهند پریشان و مضطرب گفت:" ولی ...پس تو چکار می کنی؟ یک سال و نیم زمان کمی نیست. من به سمانه قول دادم." و چهره اش غمگین شد.
پاییزان مصمم گفت:" گوش کن سهند جان...من احساست ور درک می کنم. می دونم نگرانی، اما من که تنها نیستم. تا دو هفته دیگه مراسم عقد محضری انجام می شه. مطمئنم خانواده کوشا یک لحظه هم تنهام نمی گذارند. تازه کیا از من خواسته در شرکتشان مشغول کار شم. فقط یک دوره فشرده کامپیوتر باید بگذرونم که از چند روز آینده شروع می شه...دوست ندارم به خاطر مسائل پیش پا افتاده این موقعیت رو از دست بدی. می دونم چقدر برات اهمیت داره."
سهند با اندوه گفت:" وجدانم راضی نمیشه."
" اگه بمانی من تا آخر عمرم نمی تونم خودم رو ببخشم. من تنها نیستم سهند جان...هم خودم می تونم از عهده کارهام بربیام و هم خانواده کوشا از من مراقبت می کنند." سپس با شیطنت اضافه کرد:" قول میدم تا برنگشتی عروسی نگیریم، چون علاوه بر سوغاتی باید هدیه عروسی ام رو هم بگیرم."
سهند بی آنکه لبخند بزند سرش ار میان دو دست گرفت و به فکر فرو رفت." دست پیدا کردن به این موقعیت برام مثل رویا بود، حالا که به این رویا نزدیک شدم باید در چنین شرایطی باشه...پاییزان از حرفهایی که می زنی مطئنی؟"
__________________
پاییزان با لبخند اطمینان بخشی گفت:" بله...افکار بی مورد رو از سرت بیرون کن و با خیال راحت به کارت فکر کن."
سهند که گویی فکر جدیدی به ذهنش رسیده بود چشمهایش را کمی جمع کرد و پرسید:" تو این مدت رو کجا می مانی؟"
پاییزان به اطرافش نگاهی انداخت و گفت:" مگه همین جا چه ایرادی داره؟"
سهند با لحن محکمی گفت:"نه...حرفش رو هم نزن. اگه بخوای در این خانه تنها زندگی کنی من هم از رفتن منصرف می شم. اینجا تنها زندگی کردن، علاوه بر اینکه خطرناکه، درهر گوشه اش خاطره ای از سمانه وجود داره. اگه می خوای من با خیال راحت برم باید این مدت رو کنار پدربزرگ و مادربزرگت زندگی کنی. من هم اجاره اینجا ور فسخ می کنم تا هزینه اضافی پرداخت نکنیم."
پاییزان با لحن غمگینی گفت:" نمی خوام آنجا برم. مادربزرگ آنقدر برای مامان ارزش قائل نشد که در مراسم خاکسپاریش شرکت کنه. حرفهایی که پشت او می زد رو فراموش کردی؟ چطور از من می خوای به آنجا برم؟"
"می دونم...می دونم، ولی تنها زندگی کردنت در اینجا درست نیست. جدا از خصومت خانم افشار با سمانه، او تو رو خیلی دوست داره. تو هم سعی کن کاری به کاریش نداشته باشی."
پاییزان حرفی نزد. خوب می دانست تا آخر عمر هم دلش با مادربزرگش صاف نمی شود.
romangram.com | @romangram_com