#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_203


سهند گویی با خودش صحبت می کند گفت:" رفتن تو به آنجا نکته های مثبت دیگه ای هم داره. مهم ترینش امنیته. اگه قبول نکنی من هم نخواهم رفت. من به سمانه قول دادم مواظبت باشم." سپس سر بلند کرد و به پاییزان نگاه کرد.

پاییزان تبسمی کرد و از جا برخاست و گفت:" برات زیاد نامه می نویسم." و سهند را محکم در آغوش کشید.

زمان مسافرت سهند بسیار زود فرا رسید. پاییزان به پدربزرگ اطلاع داده بود که بعد از رفتن سهند با آنان زندگی خواهد کرد و این موضوع اشک شوق به چشمهای پیرمرد آورده بود. سهند اصرار داشت لوازم خانه را به فروش برسانند و بعد از پس گرفتن مبلغ رهن، آن را میان خودشان تقسیم کنند. پاییزان موافق این کار نبود، ولی در برابر اصرارهای سهند ناچار تسلیم شد و موافقت کرد. اسباب و اثاثیه خانه به سرعت به فروش رسید. وسایل سمانه نیز به خیریه بخشیده شد. پاییزان تنها یادگاری که از مادرش نگه داشت ژاکتی بود که سمانه بافته و در روزهای آخر زندگی آن را به تن داشت. قرار شد پیش از رفتن سهند، به کمک خانواده فرجاد وسایل پاییزان را به خانه مادربزرگش منتقل کنند.

مراسم چهلم سمانه خیلی ساده کنار مزارش برگزار شد. سهند مدتها کنار خاک او نشست و به آن چشم دوخت. اشک نمی ریخت. تنها با نگاه با او حرف می زد. سوز سردی که می آمد همه را بی تاب کرده بود.

پاییزان کنار سهند رفت و دستش را روی بازوی او گذاشت. گفت:" بلند شو سهند جا، باید بریم."

سهند همانطور که به مزار سمانه می نگریست آرام از جا برخاست و گفت:" احساس می کنم سمانه از رفتنم راضی نیست."

" مطمئنم اشتباه می کنی، مامان همیشه دوست داشت ما پیشرفت کنیم."

سهند نفس عمیقی کشید و گفت:" نمی دونم، می دونم..."

اضطرابی که وجود سهند را فرا گرفته بود فردای آن روز با شوق سفر آمیخته شد.

سه روز پس از مراسم چهلم سمانه، صبح زود، سهند با بدرقه کوشا و پاییزان به فرودگاه رفت. همگی ساکت بودند. سهند دو چمدان بزرگ خود را روی چرخ گذاشت و بین پاییزان و کوشا نشست. نمی دانست چرا نمی تواند حرفی بزند. شماره پرواز اعلام شد، سهند گیج به اطرافش نگاه کرد. به شخصی می مانست که تازه از خوابی سنگین بیدار شده. بی اختیار بغضش در گلو شکست و پاییزان را محکم در آغوش فشرد. پاییزان در جدال با اشکهایش سعی کرد امنیت آغوش گرم او را به خاطر بسپارد.

سهند خود را از او جدا کرد و گفت:" هر وقت بخوای برمی گردم، فقط کافیه تلفن بزنی."

پاییزان سر تکان داد و گفت:" مواظب خودت باش."


romangram.com | @romangram_com