#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_201
" چند روزه خیلی تو فکری...متوجه اطرافت نیستی."
سهند با صدایی لرزان گفت:" فکر می کردم اگر مراسم عروسی شما زودتر برگزار بشه خیلی عالی میشه."
پاییزان با لحنی غمگین گفت:" من وکوشا توافق کردیم بعد از سال مامان ازدواج کنیم. این طوری برای کوشا هم خیلی بهتره. چون هم درسش تمام میشه و هم به صورت تمام وقت مشغول کار می شه."
سهند با تاکید گفت:" پس یک عقد محضری لازمه."
پاییزان مشکوک به او نگریست. اصرارهای سهند حدسش را تقویت می کرد.
"بعد از چهلم مامان."
سهند با دلهره و اضطراب به او نگریست. گفت:" پاییزان راستش رو بخوای اتفاقی افتاده که نمی دونم باید چی کار کنم."
پاییزان با نگاهی منتظر به او نگریست.
سهند ادامه داد:" شرکت فرصتی مناسب در اختیارم گذاشته. فرصتی که همیشه منتظرش بودم."
پاییزان گیج شده بود." شرکت از من خواسته همراه چند نفر از کارمندان دیگر به آلمان بروم تا یک دوره فوق تخصصی بگذرانیم، من به عنوان سرگروه تیم انتخاب شدم. اگه موفق بشم این مدرک رو بگیرم خیلی سریع پیشرفت می کنم و از این فلاکت نجات پیدا می کنیم...در غیر این صورت تا آخر عمر باید درگیر کارهای کوچک و بیهوده باشم."
دوباره با صدایی آمیخته با هیجان ادامه داد:" اگه در گذشته این وضعیت پیش می آمد و موفق می شدم این مدرک رو بگیرم همان جا می ماندم. زندگی در اینجا هیچ وقت ارضایم نکرده." سپس سکوت کرد و اهی کشید. دوباره گفت:" البته با وضعیت فعلی چاره ای جز ماندن ندارم."
پاییزان که تازه متوجه شده بود موضوع از چه قرار است به فکر فرو رفت. سهند تنها کسی بود که بعد از سمانه برایش باقی مانده بود، ولی باید عاقلانه می اندیشید. او مدتی دیگر ازدواج می کرد و زندگی مستقلی تشکیل می داد و دیگر نمی توانست مثل گذشته در کنار سهند باقی بماند. پس انصاف نبود تنها به دلیل دلتنگی های خودش این فرصت را از او بگیرد. هنگامی که به این نتیجه رسید با لبخند رو به سهند گفت:" موقعیت خوبیه، نباید این فرصت رو از دست بدی. مطمئنم اگه مامان بود همین رو می گفت...مطمئنم."
romangram.com | @romangram_com