#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_200
هنگامی که خاک سرد و سیاه،سمانه را در آغوش کشید، سهند به خود آمد و فریاد زنان خودش را به گور انداخت. این حرکت او التهابی درمیان شرکت کنندگان به وجود آورد. کیارش و کوشا او را به سختی از کنار گور سمانه دور کردند. سهند سر به روی شانه کیارش گذاشت و به سختی گریست.
او التماس می کرد تا سمانه عزیزش را تنها و بی ## زیر خاکهای سرد رها نکنند.
پاییزان ازپس پرده اشک به قبر پدرش در کنار گور سمانه نگاه می کرد. از زمان فوت کاوه، سمانه قبر کنار آن را برای خودش خریداری کرده بود. اکنون آن دو کنار هم با آسودگی ارمیده بودند. آرام ارام خاک پیکر سمانه را پوشاند، تا انجا که جز تلی از خاک چیز دیگری دیده نشد. میهمانان کم کم پراکنده شدند. در اخر جز پاییزان و سهند و خانواده فرجاد و پدربزرگ که نوه اش را در آغوش کشیده بود کسی باقی نماند.
پس از ساعتی خانواده فرجاد و آقای افشار آن دو را از کنار مزار سمانه بلند کردند. پاییزان و سهند با دلی مالامال از اندوه نگاهی دیگر به گور سمانه انداختند و به ناچار به سمت خروجی گورستان حرکت کردند.
هنگام سوار شدن به ماشین، کوشا ناخودآگاه برگشت. کنار قبر سمانه مردی با موهای نقره ای دید که از شدت تاثر می لرزید. کوشا نگاهش را با تعجب برگرداند. کنجکاوی اش به شدت تحریک شده بود. خواست چیزی بگوید ولی شرایط را مناسب ندید.
کنار پاییزان در ماشین جا گرفت و بی آنکه کسی متوجه شود با زنگاهی به ان سو انداخت. مرد مو نقره ای می گریست.
پاییزان روی مبلی کنار سهند نشسته بود و همراه هم تلویزیون نگاه می کردند. با اینکه در ظاهر سهند را مشغول تماشای برنامه می دی، ولی مطمئن بود که حواس او به انچه می بیند نیست. مشخص بود مسدنله ای به شدت ذهنش را مشغول کرده بود. پاییزان از زیر چشم نیم نگاهی به او انداخت.
با اینکه یک ماه از مراسم خاکسپاری سمانه می گذشت، ولی جای خالی او برایشان محسوس و آزاردهنده بود. سهند بیشتر وقت خود را در شرکت می گذراند و شبها نیز با دسته ای پرونده به خانه برمی گشت. شام مختصری در کنار پاییزان صرف می کرد و تا جایی که چشمهایش اجازه می داد روی پرونده ها کار می کرد. پاییزان نیز ترم جدید دانشگاه را آاز کرده بود و هفته ای سه روز در آموزشگاه به صورت نیمه وقت تدریس می کرد. بقیه اوقات را با کوشا و خانواده اش می گذراند. گاهی هم پدربزرگ به دیدنش می آمد تا بعد از ظهری را کنار او سپری کند. شبها نیز به مطالعه دروسش مشغول می شد. هر دو سعی می کردند کمتر زمانی را بی کار باشند که مبادا فکر نبودن سمانه از پا در بیاوردشان.
از هفته پیش پاییزان متوجه تغییری در سهند شده بود. حالت او زمانی را به یادش می اورد که متوجه ناهماهنگیها و مشکلات در دفترهای شرکت شده بود، ولی نمی توانست معمای آن را حل کند. پاییزان تلویزیون را خاموش کرد. سهند همچنان خیره به صفحه آن می نگریست.
پاییزان دستش را روی دست او گذاشت و آرام پرسید:" چی شده سهند جان؟"
سهند تکانی خورد و با تعجب به نگریست." چیزی شده؟"
"پرسیدم چی شده؟"
"هیچی، چطور مگه؟"
romangram.com | @romangram_com