#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_199


سمانه زمزمه کنان گفت:" پایییزان رو به تو می سپرم...سهند مواظبش باش...می دونم که این کارو می کنی...بذار روحم آرام باشه...مواظب دخترم باش سهند."

لبخند کم رنگی روی صورت بی جانش جان گرفت و گفت:" به خودت برس...من همیشه می خواستم با تو صحبت کنم...ولی یا وقت نمی شد یا تو موافقت نمی کردی."

سهند دست استخوانی خواهرش را محکم در دست فشرد و با التماس گفت:" سمانهف خواهش می کنم تنهامون نذار."

به نظر آمد سمانه حرف او را نشنید، چون ناگهان نیم خیز شد و به نقطه ای نامعلوم در روبرویش خیره شد. برق شادی و رضایت چنان چهره اش را پوشاند که سهند با تعجب رو برگرداند و نگاه او را دنبال کرد. تنها چیزی که دید دیوار سفید اتاق بود.

سمانه همان طور که لبخند بر لب داشت زمزمه کرد:"کاوه، آه، کاوه..."

نفسش به شماره افتاد و لبخند از روی صورت خسته از رنج زندگی اش ارام ارام رنگ باخت. در حالی که چیزی زمزمه می کرد چشمهایش بر هم افتاد. صدای او میان فریاد تضرع آمیز سهند خاموش شد. سهند او را تکان می داد و دیوانه وار با فریاد صدایش می زد و می خواست تا آن دو تنها نگذارد. عاقبت در حالی که سر به روی دست سمانه می گذاشت از پا درآمد. صدایش زمزمه وار از دهانش خارج می شد. نجوا می کرد و پاییزان از آن میان تنها نام سمانه را متوجه می شد. پاییزان به مادرش نگریست که تا چند لحظه پیش زنده بود و حالا...

سهند همچنان که خواهرش را صدا می کرد رویش را به سمت پاییزان گرداند و فریاد زد:" پاییزا، سمانه رفت. خواهرم رفت..عزیزم رفت...سمانه رفت."

جسم بی جان سمانه را در آغوش کشید و با صدای بلند گریست.

__________________

مراسم تدفین سمانه به شکل آبرومندانه ای برگزار شد. مدیریت مراسم به عهده کیارش گذاشته بود و او برادرانه در این امر پاییزان و سهند را یاری داد. سهند پس از فوت سمانه رنگ پریده و بی جان به نظر می رسید. همه چیز را می دید، ولی نمی توانست درک کن. در واقع از پا درامده بود.

پدربزرگ در مراسم شرکت کرد. هزینه کفن و دفن سمانه و همچنین مراسم را او تقبل کرد.

کوشا همه جا کنار پاییزان حضور داشت که بی تابانه می گریست. خانم فرجاد به او مثل دختر نداشته اش محبت می کرد. خانم افشار دسته گل و پیام تسلیتی فرستاد، ولی خودش درمراسم شرکت نکرد.


romangram.com | @romangram_com