#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_198
سمانه نیز اشک شوق در چشمهایش درخشید و با غرور به دخترش نگریست. پس از توافق درباره ازدواج، اشکان گردنبند را به خانم فرجاد سپرد تا به گردن عروس آینده اش بیاویزد.
قرار بر این شد تا از هفته آینده کوشا همراه سهند و پاییزان به دنیال مسکن مناسبی برای شروع زندگی مشترکشان باشند. پس از صحبت های کلی، اشکان باز باب شوخی ر باز کرئ و انها تا پاسی از شب، گفتند و خندیدند.
سمانه بیماری اش را از خاطر برده بود و پاییزان زندگی را کامل می دید. کوشا تمام مدت با ملایمت و محبت به چشمهای پاییزان می نگریست. در نگاهش چنان عشقی موج می زد که قلبش بی اختیار با نگاه او فرو می ریخت.
سمانه همان طور که نشسته بود ناگهان موجی از گرما احساس کرد. با تعجب سر برگرداند و به فضای خالی خیره شد. آرام لبهتیش به لبخندی باز شد. کاوه کنارش بود...
به نظر می آمد شادی و اسودگی خانواده پاییزان دوام چندانی ندارد. دست کم خودش اینطور فکر می کرد.
کنار تخت سمانه نشسته بود و دست او را می فشرد. سمانه چشمهایش را بسته بود. ارامش بی شائبه روزهای قبل، بیش از پیش د رچهره اش موج می زد. پاییزان بی صدا می گریست و سعی می کرد از شکستن بغضش جلوگیری کند. دست سرد سمانه به دور انگشتانش حلقه شد. گاهی با فشاری مختصر دلداری اش می داد.
صدای چرخیدن کلید، او را متوجه در ساخت. می دانست سهند است. به طرفش دوید. سهند پریشان و هراسان بد. پرونده ای را که هنگام تماس پاییزان مشغول مطالعه ان بود در دست داشت. نمی دانست خودش را چطور رسانده.
پاییزان با چهره ای ملتهب و جشمهای خیس از اشک گفت:" سهند، مامان..."
"دکتر...دکتر خبر کردی؟"
احساس می کرد حتی تنفس هم برایش مشکل است. تمام وجودش از ترس یخ کرده بود.
"دکتر همین چند لحظه پیش از اینجا رفت. گفت کاری از دستش ساخته نیست." و گریست.
سهند اشک ریزان از کنار او گذشت و به سمت اتاق سمانه رفت. پیش از ورود با پشت دست، چشمهایش را پاک کرد و آرام به او نزدیک شد.
سمانه مثل اینکه حضور او را کنارش احساس کرده باشد اهسته چشمهایش را باز کرد. سهند با وحشت متوجه شد فروغ زندگی از چشمهای خواهرش رخت بربسته. لبهای سمانه آرام تکان خورد. سهند خم شد و اشکهایش بر چهره او فرو چکید. نمی توانست به وضوح صدایش را بشنود. صدای هق هق آرام گریه پاییزان از پشت سرش به گوش می رسید. سهند کنارش نشست و سرش را به صورت سمانه نزدیک کرد.
romangram.com | @romangram_com