#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_197


اشکان قیافه ی مظلوم و بیچاره ای به خود گرفت و گفت: « این صحبت ها برای شما جالبه که خارج از گود نشسته اید. من بیچاره پیر شدم تا ایشون رو به ثمر رساندم. »

کوشا آرام به اشکان گفت: « لعنت بر من که امروز هم که مثل آدم رفتار کردی چشمت زدم، اگه کمی دیگه تحمل کنی از اینجا میریم و بعدش خودم تا صبح در خدمتتم. »

اشکان بی توجه به تهدید های زیر لبی کوشا با قیافه ای حق به جانب گفت: « یعنی چه پسر جان؟ تو میخوای ازدواج کنی! ازدواج کردن به قول آقا کیارش

__________________

ما، مقوله ای بسیار جدیست. باید از همین حالا تمام واقعیتها رو با خانواده بهاران خانم مطرح کرد."

کوشا خجالت زده نگاهی به دیگران انداخت که در حال خندیدن بودند. ترجیح داد برای اینکه از پرحرفی بیشتر او جلوگیری کند سکوت کند.

خانم فرجاد با خنده گفت:" اشکان مثل پسر من است. از کودکی با ما بوده. در این دو سال اخیر، پس از رفتند خانواده اش به خارج از کشور، تمام وقت با کوشاست. شما هنوز با اخلاق او آشنا نشدید. اشکان خیلی شوخ و سرزنده است. هروقت می بینمش مثل اینه که روح زندگی در من دمیده میشه."

اشکان که از این تعریف و تمجید خانم فرجاد بسیار شاد شده بود گفت:" ممنون مادر...مگر اینکه شما از من تعریف کنید. از این کوشا هیچ بخاری بلند نمیشه."

پس از کمی بحث و شوخی، کیارش رشته سخن را به دست گرفت و صحبت به ازدواج پاییزان و کوشا برگشت. کیارش از وضعیت مالی خود و اینکه توان اجاره خانه ای برای شروع زندگی آن دو دارد سخن گفت و افزود:" به هر حال این دو جوانند و ما باید تا جایی که برایمون مقدوره در این امر مهم کمکشون کنیم. فکر می کنم پس از پایان درس کوشا، با توجه به سابقه کارش حقوق مناسبی دریافت کنه. به این ترتیب خودش می تونه عهده دار مخارج زندگیش بشه."

پاییزان بی مقدمه گفت:" من هم کمکش می کنم."

وقتی متوجه نگاهها و حرف بی اختیار خود شد فوری سر به زیر انداخت.

خانم فرجاد که اشک در چشمهایش حلقه زده بود دست پاییزان را در دست گرفت و آن را با محبت فشرد وگفت:" من مطمئنم. می دونم با علاقه ای که به یکدیگر دارید و با عقل و منطق زندگی خوبی خواهید داشت. دلم به این مووضع روشنه."


romangram.com | @romangram_com