#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_196

سمانه گفت: « این چه حرفیه؟ کار من در این مدت فقط استراحت بوده. یک امشب رو میخوام در کنار شما خوش باشم. »

سهند کمی از اوضاع کاری کوشا و برادرش جویا شد. با شنیدن داستان زندگی آنان، از استقامت و پایداری کیارش که بی پشتیبان و تنها با همت خود توانسته بود به این جایگاه برسد تمجید کرد. او از اوضاع و احوال خودشان هم برای آنان توضیحاتی داد. از گذشته گفت و از کاوه. سمانه با شنیدن نام کاوه بی اختیار اشک در چشم هایش حلقه زد. بحث گرم شده بود، کوشا از این فرصت استفاده کرد و رو به اشکان که آن روز بر خلاف معمول بسیار جدی نشسته بود، اشاره کرد. می خواست مطمئن شود گردنبندی را که به عنوان هدیه برای پاییزان آورده بودند را با خود آورده یا نه؟ این گردنبند قدیمی از طرف خانواده ی مادری به خانم فرجاد ارث رسیده بود و به اولین عروس خانواده تعلق می یافت. صبح آن روز خانم فرجاد با شوق آن را به پسرش نشان داده و گفته بود چقدر آرزو داشته خودش آن را به گردن عروسش بیاویزد.

اشکان که مبهوت زیبایی و شکوه گردنبند قدیمی شده بود با اصرار از آنان خواست تا حمل گردنبند را بر عهده بگیرد. کوشا که ته دلش شور میزد از هر فرصتی استفاده می کرد و برای او از اهمیت گردنبند می گفت و باز تاکید می کرد مبادا آن را فراموش کند.

کوشا باز به اشکان اشاره کرد. او که از دست اشکان کلافه شده بود با شیطنت وانمود کرد متوجه ی منظور او نمی شود. سپس سر تکان داد و آشکارا به طرف میوه ی روبرویش اشاره کرد. از آنجا که مدتی بود در اتاق سکوت برقرار شده بود همگی متوجه ی اشکان شدند و سرها به جانب کوشا برگشت.

اشکان با لحن شوخ همیشگی اش گفت: « خوب کوشا جان، خجالت نداره، بگو میوه میخوای دیگه. »

بعد رو به جمع گفت: « آخه این کوشای ما خجالتیه. از بچگی عادت کرده من براش میوه پوست بکنم. »

خیاری به دست گرفت و مشغول پوست کندن آن شد.

کوشا که از معطوف شدن نگاه همه بر خود خجالت کشیده بود آرام گفت:

« این چه حرفیه اشکان؟ من کی گفتم خیار میخوام؟ »

اشکان با تعجب نگاهی به او انداخت و خیار نیمه پوست کنده را به ظرف برگرداند و گفت: « آهان، حالا متوجه ی منظور ایشان شدم. ای بابا، از اول می گفتی همه ی ظرف را میخوای. »

و بدون توجه به چشم غره های کوشا رو به پاییزان گفت: « خوبه جلوی خودش ظرف به این بزرگی رو گذاشتید، از ما که گذشت ... ما جانمون رو در این رفاقت فرسودیم ... ظرف میوه که قابل این صحبت ها نیست. »

با ظرف از آن سوی اتاق برخاست و به سمت کوشا رفت که متحیرانه به او خیره مانده بود. ظرف را روی پای او گذاشت و همانجا کنارش نشست. کوشا از رفتار اشکان به حد انفجار رسیده بود. با نگاه غضبناکی به او نگریست و گفت: « اشکان کمی شوخه. »

سهند در حالیکه می خندید گفت: « اشکان جان، از شما متشکرم که کمی حال و هوای این مجلس رو عوض کردید. »

romangram.com | @romangram_com