#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_195


کوشا متفکرانه گفت: « تا به حال چنین موضوعی نشنیده بودم. ولی این افسانه به دل من هم نشست. من ستاره ی دیگه ای غیر از ستاره ی تو نمی بینم. پس چه به سر ستاره ی من آمده؟ »

پاییزان شانه ای بالا انداخت و گفت: « تو باید پیداش کنی، همیشه یافتن آن به عهده ی خود شخصه. وقتی پیداش کردی، من هم می تونم ببینمش. »

کوشا مصمم سر به سوی آسمان بلند کرد و به جستجو پرداخت. سوز سردی که وزید اشک به چشمهای پاییزان آورد. در حالیکه دست هایش را به زیر بغل فرو می برد گفت: « آقای گالیله، اگه اجازه میدید این جستجوی شبانه به وقت دیگه ای موکول شه، هوا خیلی سرد شده. »

کوشا به سرعت از جا برخاست و همراه پاییزان به سمت ماشین رفتند.

کوشا بخاری را تا آخرین درجه روشن کرد و پرسید: « اگه دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن ولی نتونن ستاره های همدیگه رو ببینن تکلیفشون چیه؟ »

پاییزان در حالیکه دست هایش را جلوی بخاری ماشین گرفته بود گفت: « لابد متعلق به هم نیستند و به دلایلی که ماندگار نیست به هم علاقه مند شدند ولی عشقشون به پایان میرسه. »

کوشا نفس آسوده ای کشید. خوشحال بود که ستاره ی پاییزان را دیده است.

ــــــــــــــــــــــــ

سرانجام کوشا همراه خانواده و اشکان به خانه ی کوچک سمانه قدم گذاشتند. اتاق سمانه بر ای پذیرایی از میهمانان آماده شد تا در شرایطی که حال او رو به وخامت گراییده بود بتواند از نزدیک با خانواده ی فرجاد آشنا شود.

خانواده ای که در برخورد اول به نظر او بسیار گرم و صمیمی آمدند. سمانه آمدن آنان را به خانم و آقای افشار اطلاع داد و خواست آنها هم در مراسم حضور داشته باشند، اما متاسفانه خانم افشار به سردی گفته بود او و همسرش در آن روز قرار است به میهمانی دوستانه ای بروند.

سمانه با رضایت به میهمان ها نگریست. خانم فرجاد زن ساده و مهربانی بود که از دیدن وی با این حال و روز به شدت متاثر شد و کنار سمانه نشست. سهند هم میان اشکان و کیارش جا گرفت. پاییزان با هیجان و کمی دستپاچگی مشغول پذیرایی شد.

خانم فرجاد که متوجه ی حال و لرزش دست هایش شده بود با مهربانی او را مخاطب قرار داد و گفت: « دخترم زحمت نکش، بنشین تا زودتر به اصل مطلب بپردازیم تا مادرتان استراحت کنند. »


romangram.com | @romangram_com