#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_194

سمانه با آرامش گفت: « من موافقم. »

کوشا با هیجان از جا برخاست و پس از خداحافظی با سمانه به سمت در رفت. پاییزان نیز تا کنار در او را همراهی کرد. هنگام خداحافظی فرا رسیده بود ولی کوشا با من من سعی می کرد چیزی بگوید: « پاییزان، من ... من ... » اما از ادامه ی سخنش باز ماند. با چشمهای شفافش به آسمان خیره شد.

پاییزان به آرامی گفت: « چی می خواهی بگویی کوشا؟ »

کوشا به چشمهای طلایی رنگ او خیره شد و آخرین توانش را جمع کرد و با صدای بلندی گفت: « دوست دارم. »

پاییزان با چشمهایی که می خندید به او نگریست. پس از چند لحظه لبهایش نیز به لبخند گشوده شد. کوشا نیز می خندید. شاخ و برگ درختان پاییزی با باد در هم فرو رفته و صدایی خوش در گوش آنان ایجاد می کرد.

سمانه که از پنجره ی اتاقش به آن دو می نگریست اشک هایش را پاک کرد و لبخند زد. به نظر می آمد حتی پاییز که می رود خود را به دست زمستان بسپارد دیگر از این مرگ تکراری غمگین نیست.

روزها به سرعت سپری می شد. پاییزان شادتر از همیشه به نظر می رسید. گاهی با خود می اندیشید اگر سمانه بهبود می یافت شادی اش کامل می شد و او خود را خوشبخت ترین دختر دنیا می دانست. هر چه به کوشا نزدیکتر می شد او را با خود یکرنگ تر و هم عقیده تر می یافت. احساس کرد با او حتی از صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستانش هم راحت تر و بی تکلف تر است. راجع به هر موضوعی که صحبت می کردند با هم تفاهم پیدا می کردند. عقاید هر کدام برای دیگری قابل احترام و ارزشمند بود. با توجه به صمیمت حاکم بینشان، حرمت و احترام یکدیگر را حفظ می کردند. پاییزان با او راحت و ساده درد و دل می کرد. از آرزوهایش می گفت، از اشتباهاتش و از عقایدی که به آن عشق می ورزید. یک بار هنگامی که در رستورانی رو باز در خارج از شهر غذا می خورند پاییزان رو به آسمان کرد و به ستاره ها چشم دوخت. کوشا نگاه او را دنبال کرد و به ستاره ای پرنور در آسمان تاریک شب رسید.

« چه ستاره ی درخشانی، اینطور نیست؟ »

پاییزان با رضایت لبخندی بر لب آورد و گفت: « این ستاره گمشده ی منه. »

کوشا با تعجب گفت: « یعنی چی؟ متوجه نمیشم! »

پاییزان تبسمی کرد و گفت: « می دونی کوشا، زمانی افسانه ای شنیدم که به شدت به دلم نشست و به آن معتقد شدم. می گویند هر انسانی ستاره ای داره که با تولدش متولد و با مرگش خاموش میشه. آن به چشم تو پرنور تر از هر ستاره ی دیگری است. »

« ولی ستاره ی تو در چشم من هم پرنوره! »

« درسته، چون تو نیمه ی گمشده ی منی پس این ستاره متعلق به تو هم هست. برای همین هم پرنور می بینیش. »

romangram.com | @romangram_com