#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_193


سمانه که روی تخت دراز کشیده بود با ورود کوشا نیم خیز شد و به گرمی با او احوالپرسی کرد. پاییزان صندلی را برای او پیش کشید و خودش هم برای تهیه ی وسایل پذیرایی به آشپزخانه رفت و آن دو را با هم تنها گذاشت.

کوشا با دقت به زن سالخورده ی مقابلش نگریست، علایمی از سرسختی که همیشه پاییزان در وجود مادرش می ستود در او به چشم نمی خورد، در عوض آرامش خاصی در چهره اش دیده می شد. نگاهی گرم و مهربان داشت که مانند موجی او را احاطه کرد.

سمانه لب به سخن گشود: « از چند وقت پیش که دخترم درباره ی شما با من صحبت کرد بسیار مشتاق آشنایی و دیدارتون شدم. »

کوشا پاسخی به این تعارف داد و باز سکوت کرد.

دوست دارم از زبان شما جریان آشنایی و در کل برداشتتون رو از این رابطه بدونم. »

کوشا تک سرفه ای کرد. سعی کرد حواسش را متمرکز کند. سپس همه چیز را بی کم و کاست نقل کرد و با شرم از احساسش نسبت به پاییزان پرده برداشت و در پایان اضافه کرد: « من به این آشنایی تنها به عنوان یک آشنایی موقت و زودگذر نگاه نمی کنم. احساس می کنم به دختر شما بی نهایت علاقه مند شدم و اگه شما اجازه بدید پس از کمی معاشرت و موافقت پاییزان و شما، با خانواده خدمت برسیم. »

سمانه نگاه بامحبتی به او انداخت. در وجود این پسر چیز آشنایی بود که به درستی نمی توانست راجع به آن قضاوت کند، ولی هرچه بود کوشا را پاک و بی آلایش در نظرش جلوه می داد.

« کمی راجع به خودتون بگید، در حال حاضر مشغول به چه کاری هستید؟ »

« بیست و سه سال دارم. بعد از سربازی وارد دانشگاه شدم. در رشته ی مهندسی صنایع درس می خونم و یک سالی به پایان درسم مونده. از دو سال پیش در شرکت برادرم مشغول به کار شدم. با مادر و برادرم در خانه ای نه چندان بزرگ زندگی می کنیم. پس اندازی داشتم که برای ثبت نام ماشین ازش استفاده کردم، ولی خانه ندارم. برادرم در این مورد به من کمک می کنه. »

کوشا به ذهنش فشار آورد تا مطمئن شود چیزی را از قلم نینداخته. سمانه از احساسش نسبت به پاییزان پرسید و کوشا با صداقت از علاقه اش صحبت کرد. از حس آشنا و غریبش، از چشمهای طلایی رنگی که حتی در خواب هم همراهش بود. سمانه لبخندی به لب آورد. همان موقع پاییزان نیز وارد شد و با شیرینی و چای مشغول پذیرایی شد.

کوشا پس از نوشیدن چای پرسید: « پس شما اجازه میدید من با پاییزان بیشتر ملاقات کنم تا هم به شما و هم به خودشون حقانیت گفته هام ثابت بشه؟ »

سمانه نگاهی به دخترش انداخت. نور شعف در دیدگان او قابل رویت بود و گونه هایش به طرز دلنشینی به سرخی گراییده بود.


romangram.com | @romangram_com