#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_192

خم شد تا کفش هایش را بپوشد، سرش را به سمت اشکان بالا آورد و گفت: « خیلی نگرانم، برام دعا کن همه چیز به خوبی پیش بره. »

« مطمئن باش، ولی اگر هم به دلایلی مادر بهاران خانم از تو خوشش نیامد خودت رو ناراحت نکن. من این فداکاری رو برای جامعه ی بشریت می کنم و خودم می گیرمت. »

کوشا بی آنکه جوابی به شوخی اشکان دهد من من کنان گفت: « به نظر ت این لباس ... »

صدای فریاد اشکان او را از ادامه ی صحبت باز داشت. « دیوانه ام کردی، میری یانه؟ » و لنگه کفش را تهدید کنان به سوی او بلند کرد.

کوشا با عجله و خندان به سمت در رفت و پیش از اینکه کفشی که اشکان پرتاب کرده بود به او اصابت کند در را پشت سرش بست.

در طول مسیر، جمله هایی را که روزها قبل برای چنین روزی آماده کرده بود پیش خودش مرور کرد. هنگامی که داخل کوچه پیچید، دلهره و اضطرابش هر لحظه بیشتر می شد. با دیدن پلاک، ماشین را پارک کرد و پیاده شد. تا دستش را به زنگ خانه نزدیک کرد متوجه شد فراموش کرده گل را از داخل ماشین بیاورد. با عجله به سمت ماشین رفت و این بار با دسته گل به سمت خانه رفت. نفس عمیقی کشید و آرام دست بر دکمه ی زنگ نهاد و فشار مختصری داد. تا وقتی که صدای پاییزان را شنید احساس کرد قرنی بر او گذشته است.

« بله؟ »

کوشا با شوق و اضطراب پاسخ داد: « منم کوشا. »

صدای باز شدن در آمد و کوشا از حیاط کوچک گذشت. کنار در، پاییزان با لبخند گرمی منتظر ایستاده بود. کوشا دسته گل را به سویش دراز کرد و گفت:

« سلام. »

« سلام، خوش آمدی. »

__________________

او را به داخل دعوت کرد. پاییزان در اتاقی را گشود و خودش داخل آن شد. پس از چند لحظه او را نیز به داخل اتاق دعوت کرد.

romangram.com | @romangram_com