#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_191


کوشا جلوی آینه ایستاد و به لباسی که پوشیده بود با تردید نگریست. پس از اینکه چند بار با دقت خودش را برانداز کرد رو به اشکان و مادرش گفت: « به نظر شما این لباس مناسبه؟ »

اشکان که دست به سینه ایستاده و او را نگاه می کرد گفت: « تا همین الآن ده دست لباس عوض کردی، باباجان همین که پوشیدی خوبه، مگه نه مادر؟ »

خانم فرجاد که با لذت به آن دو می نگریست گفت: « من هم با اشکان موافقم، این رنگ خیلی به تو میاد. »

کوشا با تردید نگاه دیگری به آینه انداخت و گفت: « مطمئنید؟ »

اشکان کلافه گفت: « میدونی چیه؟ نه تنها این لباس خوب نیست، بلکه لباس های دیگرت هم مناسب نیستند. امروز خیلی بدترکیب شدی ... حالا راحت شدی؟ »

کوشا که با تعجب به حرف های او گوش میداد گفت: « حالا چرا عصبانی میشی؟ »

« تازه می پرسی چرا؟ یک ساعته من و مادر رو اینجا نگه داشتی و لباس عوض می کنی. این لباس خوبه، زودتر راه بیفت که خدای نکرده روز اول بدقول نشی. »

کوشا نگاه دیگری به آینه انداخت که صدای اشکان او را به خود آورد. « میری یا به زور بیرونت کنم؟ »

« باشه رفتم ... رفتم. » و به سرعت از اتاق خارج شد و مشغول پوشیدن کفشهایش شد.

اشکان با شیشه ی ادوکلونی که در دست داشت سر رسید. در حالیکه به صورت و لباس او ادوکلن میزد گفت: « اجازه بده، اجازه بده ... می خوام خوشبوت کنم. »

کوشا سعی می کرد دست او را کنار بزند.

« بسه، مگه میخوای همه سردرد بگیرند. »


romangram.com | @romangram_com